X
تبلیغات
رایتل

پایان باز
 
پایان باز ،نقطه ورود به هزارراه استنتاج است

فیلم GodFather I به کارگردانی Francis Ford Coppola این فیGodfatherلم در فهرست 250 فیلم برتر سایت IMDB رتبه  دوم را از آن خود کرده است.


در ابتدا فیلم با معرفی شخصیت دون کلرئونه یا همون پدرخوانده شروع می شود. پدرخوانده با اینکه مافیای قمارخانه ها و فاحشه خانه ها و مشروب فروشی هاست اما بازهم بسیار در ارتباط با اطرافیان مهربان است... تنها چیزی که از اطرافیان طلب می کنه احترام و بزرگیه و در ازای اون هر چیزی رو برای اطرافیان فراهم میکنه. از خصوصیات دیگه می تونیم پایبندی به خانواده رو نام ببریم که در این دیالوگ کاملا مشخص هست:

پدرخوانده: "مردی که وقت صرف خانوادش نکنه هرگز نمی تونه یه مرد واقعی باشه"

در ادامه فیلم به خصوصیت اعتدال و عدم تعصب در این شخصیت نیز پی می بریم تا جایی که از خون پسر کشته شده خودش گذشت می کنه تا خون های بیشتری ریخته نشه و ارامش به خانواده برگرده. در جریان فیلم دردسری که خانواده دچار اون میشه به خاطر این اعتقاد دون کلرئونه هست که تجارت مواد مخدر رو مضر وکثیف می دونه و زیر بار این تجارت نمی ره و حتی زمانی هم که مجبور میشه این تجارت رو قبول کنه به این شرط می پذیره که مواد به افراد عادی جامعه و کودکان داده نشه و فقط در اختیار خارجی ها و سیاه پوستا باشه.


بیشتر فیلم روی شخصیت مایکل می چرخه که یک نظامی جنگ رفته هست و از دید دیگران و حتی پلیس ادم پاک و قهرمان جنگ هست. مایکل در ابتدای فیلم اذعان می کنه که هیچ گونه شباهتی به خانواده نداره و راهش رو از اونها جدا کرده. طوری که انسان کاملا موجه و سالمی هست. اما در انتهای فیلم و در صحنه اخر متوجه می شیم مایکل نه تنها راه پدر رو پیش گرفته بلکه خصوصیات خوب پدر روهم که در ابتدا ذکر کردیم کنار گذاشته و به قول فرشید منافی (گویینده برنامه رادیو پس فردا ) به دون دیکتاتوریونه تبدیل شده!!!!!

 این تغییر شخصیت از کجا نشئت گرفته؟؟؟

بعد از دیدن فیلم یه چند روزی داشتم به این قضیه فکر میکردم که چطور یه آدم می تونه تمام ارزش هاشو زیر پا بزاره و اینطوری تبدیل به شخصیتی بشه که هیچ وقت خودش برای اون شخصیت ارزش قائل نبوده. درگیر این موضوع بودم که یه اتفاق بد برای خودم رخ داد.. اتفاقی که تقریبا مسیر زندگیم رو می تونم بگم عوض می کنه... منو به مسیری هدایت می کنه که تو اون مسیر مجبور به انجام کارهایی هستم که برای خودم ضد ارزش بودند. مثل رودخانه ای که در بستری پر از سنگ های بزرگ و کوچک جاری شده و هرکسی هم که وارد این رودخانه بشه حتما ضربه های کوچک و بزرگی از این سنگ ها خواهد خورد.

اولین تصمیم مایکل به تغییر زمانی بود که به پدر سوء قصد شد و پدرش زنده موند. از اون لحظه تن پاکش  رو داخل آب لجن اون رودخانه شستشو داد و دست به انتقام گیری با کشتن دونفر از افراد خانواده ای که سوء قصد رو انجام داده بودن زد. اما می خواست که همین جا توقف کنه و به سیسیل فرار کرد تا اوضاع آرام شود تا دوباره برگرده و به زندگی قبلی خودش ادامه بده. اما اتفاق دوم یعنی قتل دختری که در سیسیل با مایکل ازدواج کرده بود باعث شد مایکل  این بار بدون تردید به مسیر رودخانه ای برگرده که حالا به سیل آبی تبدیل شده که در بدو ورود خودش دست به نابودی پدرخوانده های  5 خانواده دیگه میزنه. با مقایسه مایکل در صحنه آخر و ابتدای فیلم میتوان قدرت شرایط رو در تغییر انسان دید.


بعد از دیدن این فیلم این سوال توی ذهن من جا گرفت که چه کسی در زندگی ماها مقصر مشکلات و اشتباهات است؟؟ ما یا شرایط ما؟؟ یا شایدم هردو!!!



نوشته شده در تاریخ 1391/02/11 توسط آقا
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک